پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به سايت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سايت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
پای درس مرحوم حاج آقا دولابی
نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور 1392 
ساعت : 11:53 ب.ظ
نويسنده : الناز ایام

 

بسم الله النـــــــور

پسری در خانه خیلی شلوغ  کاری کرده بود .

همه اوضاع را بهم ریخته بود وقتی پدر وارد شد

مادر شکایت اورا به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون هم داشت شلاق را برداشت .

پسر دید امروز اوضاع خیلی بی ریخت است همه ی درها هم بسته است

وقتی ژدر شلاق را بالا برد پسر دید کجا فرار کند ؟ راه فرار هم ندارد!

خودش را به سینه پدر چسباند . شلاق هم در دست پدر  شل شد و  افتاد .

شما هم هر وقت دیدید اوضاع  بی ریخت است به سوی خدا فرار کنید.

 

«... فاتقو الله عباد الله و فروا الی الله من الله ...»

هر کجا متوحش شدیدی راه فرار به سوی خداست

 

* مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی *

...


 



طعم آرامش
نوشته شده در جمعه 22 شهریور 1392 
ساعت : 11:03 ب.ظ
نويسنده : الناز ایام

حرص می زنم برای پر کردن قفسه های یخچال ، خریدن لباس های پشت ویترین ، زدن عطرهای جدید ، خوردن بستنی ، کارامل ، نوشابه های رنگارنگ ، شیرینی های تازه .... .

 

می ترسم دنیا تمام شود و چیزهای خوبش را از من بگیرد . می ترسم نسل شمع ها و عود ها منقرض شود . می ترسم سی دی های جدید دیگر بیرون نیاید . می ترسم از قافله عقب بمانم .

دلم شور می زند ، دلم شور ندیدن را می زند . خیابان ها را می گردم .

از هر ویترینی چیزی سهم من است و از هر مغازه ای ، جنسی . می ترسم زندگی و اتفاقاتش تمام شود و من از روی حواس پرتی نفهممش .

دور و برم را نگاه می کنم . به قفسه لبریز شده از کتاب های خوانده نشده و عطرهای استفاده نشده . بعد می بینم ، دهانم از چشیدن خسته است و پایم از رفتن و دستم از خرید کردن . غمگین شدنم را از روزهایی دارم که زیاد دنیال زندگی دویده ام .

خسته می شوم از این همه دویدن و نرسیدن. حتی از اینکه خسته ام ، خسته شده ام ! دیگر هیچ چیز تازه ای به چشمم تازه نیست . چشم هایم دیگر ۀنقدر دیده که دلش نخواهد ببیند .

دلم سیر شدن و خسته نشدن و طعم آرامش می خواهد .

تو چی ؟؟!!

...


 



ورود امام زمان اکیدا ممنوع!!!
نوشته شده در جمعه 22 شهریور 1392 
ساعت : 06:38 ب.ظ
نويسنده : الناز ایام

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند.

هنوزتصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند.

لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود.

براي عروس مهم بود كه چه كساني حتما در عروسي اش باشند.

از اينكه دایی سعیدش سفر بود و به عروسي نمي رسيد دلخوربود...

کاش می آمد...

خيلي از كارت ها مخصوص بودند.مثلا فلان دوست و فلان رئيس...

خودش کارتها را مي برد با همسرش!

سفارش هم ميكرد كه حتما بيايند.اگر نیایید دلخور میشوم.

دلش مي خواست عروسي اش بهترين باشد.

همه باشند و خوش بگذرانند.تدارك هم ديده بود.

" ارگ و ديگر ابزارها"حتما بايد باشند،خوش نمي گذرد بدون آنها.

شیشه های مشروب را سفارش داده ام خدا کند تا فردا آماده شوند.
بهترین تالار شهر را آذین بسته ام.

خوبی این تالار این است که کاری ندارند مجلس مختلط باشد یا جدا.

چند تا ازدوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود.

آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود.

همان شبی که هزار شب نمیشود. همان شبی که همه به هم محرمند.
همان شبی که وقتی عروس بله میگوید



به تمامی مردان داخل تالار که نه به تمام مردان شهر محرم میشوداین را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم. 

همان شبی که فراموش میشود"عالم محضــر خداست..." 

آهان یادم آمد.این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.

 


  • همان شبی که داماد هم آرایش میکند. 

    همه و همه آمدند حتی دایی سعید و....اما....

    کاش امام زمانمان "عج" بود.حق پدري دارد بر ما...

    مگر ميشوداو نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    عروس برایش كارت دعوت نفرستاده بود،اما آقا آمده بود.

    به تالار كه رسيد سر در تالار نوشته بودند: 

    (ورود امام زمان"عج" اكيدا ممنوع!)

    دورترها ايستاد و گفت:"دخترم عروسیت مبارک"

    "ولي اي كاش كاري ميكردي تا من هم مي توانستم بيایم...."

    مگر میشود شب عروسی دختر پدر نیاید.من آمدم اما..

    گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دخترک دعا کرد
  • ( برگرفته از وبلاگ خدا و دیگر هیچ ...)

 

...


 



وعده امام حسین (ع)
نوشته شده در جمعه 22 شهریور 1392 
ساعت : 12:47 ب.ظ
نويسنده : الناز ایام

 

 

به خودم شک کردم که لیاقت دارم در راه خدا شهید بشم یا نه؟

یه روز رفتم حرم امام حسین علیه السلام

شروع کردم به گریه و زاری

از آقا خواستم که جوابم رو بدهد

پس از چند شب خواب امام حسین علیه السلام رو دیدم

آقا اومد بالای سرم

دستی روی سرم کشید و فرمود: یا بنی انک مقتول

یعنی ای فرزندم! تو کشته می شوی

اونجا بود که خیالم راحت شد

فهمیدم زندگیم به شهادت در راه خدا ختم میشه...

 

                                       خاطره ای از زندگی شهید آیت الله مدنی

                                        راوی خاطره خود شهید بزرگوار می باشند

 

 

امام باقر علیه السلام فرمودند: هر کس بر مصائب امام حسین علیه السلام از چشمانش به اندازه ی بال مگسی اشک بریزد ، خداوند گناهانش را می آمرزد هر چند معاصی او به اندازه ی کف دریا باشد

 

عاقبت همتون بخیر

التماس دعا

ادامه مطلب


 



برای رضای خدا آپ میکنم قربه الی الله
نوشته شده در پنج شنبه 21 شهریور 1392 
ساعت : 09:49 ب.ظ
نويسنده : الناز ایام

حتما شما هم با این مساله بارها روبرو شدید
وارد یه وبلاگ صورتی می شین که پر از شکلکهای دخملونه!!!! است و نوشته:«تفلد...تفلد...تفلدم مبارک»...به قسمت نظرات مراجعه می کنید...جل الخالق! ۵۴۳۸۹۵۴۲ تا نظر:«عزیزم تولدت مبارک.....خوشگلم خوش اومدی به دنیا....گلم تولدت مبارک....
بعد وارد یه وبلاگ علمی و انتقادی و سیاسی و اجتماعی و ... می شوید: میزان مطالعه در ایران (بووووووووق)....نقد فیلم ضداسلامی (بوووووق) ساخته هالیوود.....توضیحاتی بر اخرین مدل رباط فضاپیما...به قسمت نظرات سر بزنید:۲ نظر وجود دارد! یکی تبلیغاتی است دومی: عزیزم وبلاگ قشنگی داری به من هم سر بزن!!!
و این مساله تلنگری شد تا نکاتی رو خدمت خودم تذکر بدم!!!
ا)یادم باشه هر روز که می خوام وارد اینترنت بشم موقع زدن«اینتر» یه بسم الله هم بگم تا یادم باشه هدفم از وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی چیه
۲)یام باشه قبل از اینکه مطلبی رو در وبلاگم قرار بدم یه بار از دیدگاه امام زمان بخونمش.
۳) یادم باشه فضای وبلاگم طوری باشه که اگر امام زمان سری بهش زد با تاسف سرش رو تکون نده.
۴)یادم باشه اتلاف نابجای وقت مردم حق الناس محسوب می شه پس موقع نوشتن مطالب وبلاگم وقت خواننده های وبلاگم رو در نظر داشته باشم و با مطالب چرت و پرت وقتشون رو تلف نکنم
۵)یادم باشه مطالبی که در وبلاگم می نویسم صرفا شنیده هام نباشه . حضرت علی می فرمایند: فاصله حق و باطل چهار انگشت است. باطل آنچه می شنوی و حق آنچه می بینی.
۶)مراقب باشم در روند وبلاگ نویسیم به شایعات دامن نزده باشم و جزو کسانی نباشم که به التقاط حق و باطل کمک می کنن.
۷) یادم باشه هر وبلاگی رو که دیدم بر خلاف رضای الهی عمل می کنه حداقل یک تذکر دوستانه بهش بدم و بی اعتنا از کنارش رد نشم.
۸) یادم باشه وبلاگ نویسی رو برای سرگرمی و گذران وقت انجام ندم بلکه در جهت کمل معنوی خودم و دوستانم و وطنم عمل کنم
۹)یادم باشه ...
۱۰) یادم باشد هنگامی که قلم می رانم عشق را....خدا را رعایت کنم....

ادامه مطلب


 



چی میشد اگه خدا !!!
نوشته شده در پنج شنبه 21 شهریور 1392 
ساعت : 09:37 ب.ظ
نويسنده : الناز ایام

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده، چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

 

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم.

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش نبودیم.

ادامه مطلب